Monday, 16 January 2012

بازجو


به زیر چکمه های سنگینش

نشانده گلوی پاره ی مرا
میزند با شلاق برلبم
می جوشد خون از بینی شکسته ام
به چشمانم خیره نمی شود
می ترسد ار رسوایی دل خویش
فریاد میزند
 فریاد
میپرسد چرا!؟
تنم در بند اوست
ولی ترس را در چهره اش میبینم
ترسی که پشت فریادهایش قایم میکند
می گوید " اقدام علیه امنیت ملّی"
میخندم
خنده ام آب سردیست بر پیکرش
میگویم من فقط یک فعال حقوق بشرم
اینبار او می خندد
شاید فهم من و او از بشر یکی نیست!
نگاهم میکند
قهقهه میکشد
ولی نمی داند با دل رسوای خویش چه کند.
می دانم
می دانم
روزی خواهد آمد که مرا در آغوش خواهد کشید
و طلب عفو خواهد کرد
و چه آسان خواهمش بخشید
او هم بشر است
مثل من
و چه نزدیک است آنروز

تقدیم به نسرین ستوده عزیز – از بند 209 اوین


Saturday, 14 January 2012

هم سلولی جدید

افسانه
نمی دونم باز چی شده، هر روز دارن زندانی تازه میارن
میگن نزدیک انتخاباته، باز بگیر و ببنده و سرکوب
جرمشون هم دعوت به عدم شرکت در انتخابات!
باز بردنم انفرادی، چن روزی بود اونجا بودم
دیشب مهدی خزعلی رو آوردن به سلول من
کتکش زده بودن حسابی
دندوناش شکسته بود
دستش هم مو برداشته
مثل اینکه یک دندش هم شکسته
تو اعتصاب غذا هم هستش!
زیر پیرهنی کهنه ای داشتم، واسه دستش آتل درست کردم
بهش گفتم بیا این هم ولی وقیهی که سنگشو به سینه میزنی!
گفتم که اگه این پدرت بمیره فرداش سرتو میکنن زیر آب!
میگه من طرفدار ولایت معصوم منتخب مردمم، به شرطها و شروطها!
دم به ساعت واسم روایت میخونه از امام علی و آیه قرآن میاره واسه سند حرفاش
میگه نمیزارم خون رفقای بسیجیم پایمال بشه، خون برادرم شهیدم
میگه هر چیه زیر سر این جنتی هستش!
میگفت بهم پاتک زدن، همیشه وقتی میرفتم دادسرا زیرپوش اضافی می پوشیدم که اگه بازداشت شدم تو زندان برام دردسر نشه، این دفعه نا غافل بازداشت شدم! از من لباس زیر امانت گرفت، نمی خواست با لباس خونی نماز بخونه!
هر شب پا میشه نماز شب میخونه و زار زار گریه!
خلاصه عالمی داریم این شبها با این رفیق جدید

Saturday, 7 January 2012

مداد

افسانه عزیزم
نمیدانم نامه هایم به دستت می رسد یا نه!؟
این نامه را با مدادی سه سانتی و روی پاکت سیگاری برایت می نویسم
از وقتی این تاجزاده واسه خامنه ای نامه نوشته مداد و کاغذ هم در زندان ممنوع شده!
سخت رنجور و دلگیرم
با همبندانم حرف نمیزنم، هوا خوری هم نمیرم
شاکیم از دست زمین وزمان
چند وقتیست کتکم نزده اند!
دیشب یاد اوّلین دیدارمان افتادم
در کتابخانه دانشکده فنی
وقتی داخل شدی یهویی دلم ریخت
سخت بارون می بارید و خیس بودی
گُل سری داشتی قرمز رنگ
با چشمانی تیره و برّاق و نگاهی گیرا
اضطراب این رو داشتم که کجا خواهی نشست
نشستی درست مقابلم!
چشم در چشم
زیبا و مغرور
ریاضی میخواندی و انتگرال درجه دو!
برعکس من که همیشه مداد قرض میگرفتم کیفِت پُر بود از مداد و خودکارهای رنگارنگ
دست کردم توی کیفم به دنبال مداد، پیدا کردم ولی بیرونش نیاوردم!
دنبال بهانه ای بودم برای سخن گفتن با تو
آری
مداد
پیام آور عشق و محبت!
خانم! ببخشید میتونم یک مداد ازتون قرض بگیرم!؟

Wednesday, 4 January 2012

زیارت عاشورا

به نام او که عشق را به من هدیه داد
افسانه عزیزم
چند روزیست که آورده اندم به بند 209، به بند عاشقان، یک وعده غذا و یکبار هواخوری در روز
 سیگارم دارد ته میکشد
 کتابخانه زندان پر است از قرآن و تحریر الوسیله و مفاتیح الجنان!
 دیشب زیارت عاشورا خواندم، من بی دین و ایمان!
الهم والعن ابن زیاد و اِبن المروان و ابن ......
راستی حسین که بود؟
لعنت فرستادن را نهادینه میکنند در وجودم
هم بندانم به استقبالم آمده بودند
می گفتند هر کس نماز بخواند اعدامش نمیکنند!
در بندمان دستشویی نداریم
همه جا پر است از نجاست انسان
بازجویم می گفت زنت را می آوریم و در برابر چشمانت .......
میخواهند توبه نامه بنویسم و اعتراف کنم به همکاری با عف بین الملل
من اینجا ماندنی هستم
برو و معشوق دیگری پیدا کن
طلاقت را غیابی بگیر و برو به دنبال سرنوشتت
نمی خواهم به پای من بسوزی
برو امّا
هر بوسه ای آتشینی که از معشوقت گرفتی به یاد من باش
دلتنگم
اما در بند دژخیمانم
امیدی نیست به وصال تو

حلقه ازدواج

همسر عزیزم
دیروز اولین روز تبعیدم بود، زندانبان همه ی وسایلم رو گشت، حلقه ی ازدواجمان را قایم کرده بودم اما پیدایش کرد، آخرین نشانت را هم از من دریغ کرد، پا بندی زد به پاهایام که مرا پایبند زمین و زمینیان کرد و از تو دورتر، تویی که در آسمان ها می جویمت، هم سلولی دارم بنام آلان، تا به حال عاشق نبوده، میگوید هیچ زنی ارزش دوست داشتن ندارد! چریک بوده و فدایی خلق، برعکس من که تنها فدایی تو بودم وهستم.
 پشت پنجره ی سلولمان کلاغی لانه کرده، نغمه اش به زیبایی نغمه ی چکاوکان است، تخم هایش را می ستاید بیشتر از انگشترهای طلایی که دزدیده برای لانه اش
 دیشب هوا خیلی سرد بود، سرمای سلولم طاقت فرساست؛ بالشم را بغل کردم و خوابیدم، زیرپتویم را با بازدمم گرم میکنم، سخت است خوابیدن بدون آغوش تو، نمیدانم باز صدای قلبت را خواهم شنید یا نه؟
 شروع کرده ام به کندن اسم تو بر روی دیوار سلولم، افسانه، تا به حال نمی دانستم اسمت اینقدر زیبا و افسونگر است..
برایم جوراب پشمی بفرست، کف پاهایم سرد است، مثل پاهای کسی که هفته ایست مرده، آری من مرده ام، از وقتی که از تو دور افتاده ام مرده ام.