به نام او که عشق را به من هدیه داد
افسانه عزیزم
چند روزیست که آورده اندم به بند 209، به بند عاشقان، یک وعده غذا و یکبار هواخوری در روز
سیگارم دارد ته میکشد
کتابخانه زندان پر است از قرآن و تحریر الوسیله و مفاتیح الجنان!
دیشب زیارت عاشورا خواندم، من بی دین و ایمان!
الهم والعن ابن زیاد و اِبن المروان و ابن ......
راستی حسین که بود؟
لعنت فرستادن را نهادینه میکنند در وجودم
هم بندانم به استقبالم آمده بودند
می گفتند هر کس نماز بخواند اعدامش نمیکنند!
در بندمان دستشویی نداریم
همه جا پر است از نجاست انسان
بازجویم می گفت زنت را می آوریم و در برابر چشمانت .......
میخواهند توبه نامه بنویسم و اعتراف کنم به همکاری با عف بین الملل
من اینجا ماندنی هستم
برو و معشوق دیگری پیدا کن
طلاقت را غیابی بگیر و برو به دنبال سرنوشتت
نمی خواهم به پای من بسوزی
برو امّا
هر بوسه ای آتشینی که از معشوقت گرفتی به یاد من باش
دلتنگم
اما در بند دژخیمانم
امیدی نیست به وصال تو
No comments:
Post a Comment