Wednesday, 4 January 2012

حلقه ازدواج

همسر عزیزم
دیروز اولین روز تبعیدم بود، زندانبان همه ی وسایلم رو گشت، حلقه ی ازدواجمان را قایم کرده بودم اما پیدایش کرد، آخرین نشانت را هم از من دریغ کرد، پا بندی زد به پاهایام که مرا پایبند زمین و زمینیان کرد و از تو دورتر، تویی که در آسمان ها می جویمت، هم سلولی دارم بنام آلان، تا به حال عاشق نبوده، میگوید هیچ زنی ارزش دوست داشتن ندارد! چریک بوده و فدایی خلق، برعکس من که تنها فدایی تو بودم وهستم.
 پشت پنجره ی سلولمان کلاغی لانه کرده، نغمه اش به زیبایی نغمه ی چکاوکان است، تخم هایش را می ستاید بیشتر از انگشترهای طلایی که دزدیده برای لانه اش
 دیشب هوا خیلی سرد بود، سرمای سلولم طاقت فرساست؛ بالشم را بغل کردم و خوابیدم، زیرپتویم را با بازدمم گرم میکنم، سخت است خوابیدن بدون آغوش تو، نمیدانم باز صدای قلبت را خواهم شنید یا نه؟
 شروع کرده ام به کندن اسم تو بر روی دیوار سلولم، افسانه، تا به حال نمی دانستم اسمت اینقدر زیبا و افسونگر است..
برایم جوراب پشمی بفرست، کف پاهایم سرد است، مثل پاهای کسی که هفته ایست مرده، آری من مرده ام، از وقتی که از تو دور افتاده ام مرده ام.

No comments:

Post a Comment