افسانه
نمی دونم باز چی شده، هر روز دارن زندانی تازه میارن
میگن نزدیک انتخاباته، باز بگیر و ببنده و سرکوب
جرمشون هم دعوت به عدم شرکت در انتخابات!
باز بردنم انفرادی، چن روزی بود اونجا بودم
دیشب مهدی خزعلی رو آوردن به سلول من
کتکش زده بودن حسابی
دندوناش شکسته بود
دستش هم مو برداشته
مثل اینکه یک دندش هم شکسته
تو اعتصاب غذا هم هستش!
زیر پیرهنی کهنه ای داشتم، واسه دستش آتل درست کردم
بهش گفتم بیا این هم ولی وقیهی که سنگشو به سینه میزنی!
گفتم که اگه این پدرت بمیره فرداش سرتو میکنن زیر آب!
میگه من طرفدار ولایت معصوم منتخب مردمم، به شرطها و شروطها!
دم به ساعت واسم روایت میخونه از امام علی و آیه قرآن میاره واسه سند حرفاش
میگه نمیزارم خون رفقای بسیجیم پایمال بشه، خون برادرم شهیدم
میگه هر چیه زیر سر این جنتی هستش!
میگفت بهم پاتک زدن، همیشه وقتی میرفتم دادسرا زیرپوش اضافی می پوشیدم که اگه بازداشت شدم تو زندان برام دردسر نشه، این دفعه نا غافل بازداشت شدم! از من لباس زیر امانت گرفت، نمی خواست با لباس خونی نماز بخونه!
هر شب پا میشه نماز شب میخونه و زار زار گریه!
خلاصه عالمی داریم این شبها با این رفیق جدید
No comments:
Post a Comment