به زیر چکمه های سنگینش
نشانده گلوی پاره ی مرا
میزند با شلاق برلبم
می جوشد خون از بینی شکسته ام
به چشمانم خیره نمی شود
می ترسد ار رسوایی دل خویش
فریاد میزند
فریاد
میپرسد چرا!؟
تنم در بند اوست
ولی ترس را در چهره اش میبینم
ترسی که پشت فریادهایش قایم میکند
می گوید " اقدام علیه امنیت ملّی"
میخندم
خنده ام آب سردیست بر پیکرش
میگویم من فقط یک فعال حقوق بشرم
اینبار او می خندد
شاید فهم من و او از بشر یکی نیست!
میپرسد چرا!؟
تنم در بند اوست
ولی ترس را در چهره اش میبینم
ترسی که پشت فریادهایش قایم میکند
می گوید " اقدام علیه امنیت ملّی"
میخندم
خنده ام آب سردیست بر پیکرش
میگویم من فقط یک فعال حقوق بشرم
اینبار او می خندد
شاید فهم من و او از بشر یکی نیست!
نگاهم میکند
قهقهه میکشد
ولی نمی داند با دل رسوای خویش چه کند.
قهقهه میکشد
ولی نمی داند با دل رسوای خویش چه کند.
می دانم
می دانم
روزی خواهد آمد که مرا در آغوش خواهد کشید
و طلب عفو خواهد کرد
و چه آسان خواهمش بخشید
او هم بشر است
مثل من
و چه نزدیک است آنروز
تقدیم به نسرین ستوده عزیز – از بند 209 اوین
beh omideh azadi Nasrin Sotoudeh :(
ReplyDelete